ـ این پستو تقدیم می کنم به یه عزیز، به پاس تمام محبت هاش . . .
خوب ، خوب ، نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بــهتر از شراب ...
بــهتر از تمام شعر های ناب ...
نام تو اگرچه بــهترین سرود زندگی ست
من تو را به خلوت خدائی خیال خود
بــهترین بــهترین من خطاب می کنم
" بــهترین بــهترین مــن "
پی نوشت ها :
- خیلی سخته نوشتن برای کسی که قلم پیش پاهاش تعظیم می کنه به همین خاطر از مشیری کمک گرفتم .
- نمی دونم خطاب به اون عزیز چی بگم ، چون واژه هائی که من میشناسم شایستگی تمجیدشو ندارن .
- این وبلاگ هنوز تعطیله و این پست فقط برای قدر دانی من از اون عزیزه . اگر دعوتی نبود از روی جسارت نبود .
" تـــولــدت مــبــارک کــیــانــوش مـهـربـان "
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط سر سپرده
|
بـايـد بـروم . . .
ايـن جـا
شـب ...
تـاريـك ...
سـرمـا ...
بـاران ...
و عـشق ...
هـماني كـه مـي گـويـند : "بـا سـوت هـيچ پـاسبـانـي تـوقف نـمي كـند "
هـماني كـه : " دو ركـعـت اسـت و وضـويش درسـت نـيايـد الا بـه اشـك "
پـاسـبـانـي نـبود ...
وضـويـش هـم درسـت بـود ...
وضـو ؟؟!
نـــه ...
غسـل بـود ...
امــّا ...
نـمانـد
تـوقـف كـرد ...
بـايـد بـروم . . .
" راهـي بـه جـز گريز ندارم "
مـي دانـم
هنـوز در ابـتداي يـك درودم
امــّا ...
نـاگـزير بـه تـرك ...
- - - - - - - -
آخــريــن پــي نــوشـت هــا :
- گيـسوانم از نـوازش بـاران خيـس مـي شـوند . . .
- دلـم نـمي خواست ، امــّا تـعطـيلش مي كـنم . . .
- شايـد چنـد مـاه ديـگه برگردم ، البته اگه عمـري و صد البته دلـي مونده بـاشه . . .
- از همتـون مـمنونـم كـه بـا من بودين . . .
- باهاتون خـدا حـافظي نـمي كنم ، چون هـر وقـت بتـونم ميام پيشتـون . . .
- و . . . اگه جسارتي ديدين بـه بزرگواري خودتون ببخشيد . . .
- تنـها تـر از گـذشتـه ام ، آهاي تـنـهـائي ، تـنهايم بگذار . . .
- و بـه قول شهرام عـزِيـز :
رهسپـارم ، رهسپار دره اي بي آسمان ، دور از زمين ، دور از جهان شايد . . .
- اشـك در چـشمان سردم حلقه زد . . .
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط سر سپرده
|
و شـايد آسمـان نيـز دروغ مي گوبد . . .
و روزي
پهنــاي آسمـان كه هميشه آبــي بوده ، هم
رنگ عوض مي كــند . . .
و آن روز مي فـهمي كه آسمـان نيز دورو ست . . .
و حتـي شايد ،
پشت ابـرهـاي زيبايش خنجري پنهان دارد
كسي چه مي داند ؟؟!!
بايــد منتظـر مـاند . . .
- - - - - - - - - - - -
پ.ن 1 : پشت شيشه برف مي بارد . . .
پ.ن 2 : به كدامين گناه تا پرتگاه جدائي كشاندي ام ؟؟!!
پ.ن 3 : مي خواستم لرزش شاخه گلي دلم را بلرزاند . . .
پ.ن 4 : شنيدم رفته اي ولي باور نخواهم كرد . . .
پ.ن 5 : من اين جا بس دلم تنگ است و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است . . .
پ.ن 6 : من نترسم كه با ديگري خو كني ... تو با من چه كردي كه با او كني ؟!
پ.ن 7 : امّـــا من پر از وسوسه هاي بودنم . . .
پ.ن 8 : بگذار كه فراموش كنم . . .
پ.ن 9 : مي روم ، از دل من دست بدار ، اي اميد عبث بي حاصل !
پ.ن 10 : ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد . . .
پ.ن 11 : بــاد آواز حزيني سر داد . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط سر سپرده
|
وقــتی تــو نیستــی
نــه هست هـای مــا چــونانـکه بـایـدنـد
و نــه بــاید هــا . . .
.
.
.
هـــــر روز بــی تــو روز مبــاداسـت . . .
( قیصر امین پور )
- - - - - - -
پ.ن : روحش شاد و یادش گرامی باد . . .
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط سر سپرده
|
دلــم ، هوای هوائی شدن دارد
دلــم ، پر می کشد برای پر کشیدن در هوایت
چشمانــم ، روی زمین سینه خیز می روند
تـــا
...
آخرین قدم های تو را برای باری دیگر بنگرنــد
و قدم ها یــم ، بی اختیار
به دنبال چشمانــم و بـر رد گام هایـت
هم چنان مــی روند و
...
مـــی روند و
...
مـــی روند
...
+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط سر سپرده
|
دل
ضرب نامساوی می زند !!
یک پیشرفت در موسیقی ؟!
یا...
یک ابتدا
برای سکوتی همیشگی...
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط سر سپرده
|
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط سر سپرده
|
دست هایم کو؟
پاسخ آمد : سوختند
در کوره ی دستان عزیزت
معشوق تر از شعر سرائی هایم...
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط سر سپرده
|
نگاه بی کرانه ی تو از چه سخن می گفت؟؟!!
از آن نوید پرواز ...
یا از گریه های شبانه ...
یا از او ...
یا از هیچ ...
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط سر سپرده
|
صبر کن
دوست دارم یک مقام دیگر از عشق زنی
دوست دارم درس گیرم با تو خندیدن را ....
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط سر سپرده
|
مجال من همین باشد
که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش
چه گویم ؟؟؟!!
چون ...
نخواهد شد .
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط سر سپرده
|
و عشق
با سوت هیچ پاسبانی
توقف نمی کند ...
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط سر سپرده
|
چشم ها در ظلمت شب خیره بر راه است
جوی می نالد که((آیا کیست دلدارش؟))
شاخه ها نجوا کنان در گوش یکدیگر:
ای دریغا... در کنارش نیست دلدارش
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط سر سپرده
|
من با عشق آشنا شدم
و چه کسی این چنین آشنا شده است؟...
هنگامی دستم را دراز کردم که
دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که
مخاطبی نداشتم
و
هنگامی تشنه ی آتش شدم که
در برابرم دریا بودو دریا و دریا......!
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط سر سپرده
|
نمی خواهی بیائی ؟ نمیایی؟ می خواهی همین جا بمانی ؟
دست مرا رها کرده ای ،مرا در پای این کوه ،در سر این راه ،تنها می گذاری؟
من بی تو چگونه بروم؟من بی تو راه رفتن نمی دانم؟ نمی توانم .
من کی بی تو یک گام برداشته ام؟ چرا مرا رها می کنی؟
مرا به خودم وا میگذاری؟
مرا به که می سپاری؟!!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط سر سپرده
|
مرا...
زهره ی آن نیست
که نامت را
به زبان آرم
در تو می نگرم
و....
می میرم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط سر سپرده
|
افسوس ما خوشبخت و آرامیم
افسوس ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت زیرا دوست می داریم
دلتنگ زیرا عشق نفرینی است.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط سر سپرده
|
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط سر سپرده
|
بنشین
زلف هایت نکند باد به یغما ببرد
و تو را با تب تزویر پریشان شکند
شاخه ی نازک دیدار من و تو این جاست
طلب آب مکن
رود این جا،شعر،دریا و الفبای چکیدن هر جا
تو فقط دستی باش که به آن شاخه نازک
آیه ای رسم کند
نکند خنده ی افسونگر باد
بزداید نم دستانت را
و بخشکد،گل وصلت،فردا
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط سر سپرده
|
وشاید تو کنار برکه ای وحشی مرا از یاد خواهی برد
در آن هنگام
کفترها در آب شوره زاران دانه های آه چیدند
یکی خواهش کنان می خواهد از لبهای برکه
زندگی را
و دامان بلندش آب و خاک برکه را تا دوش می خندد
نگوئی؛
نگو برکه در آن هنگام سرود درد نوشیده است
نگو...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط سر سپرده
|